تبليغاتX
nowhere

nowhere

اینجا آتشی برپاست ...بیا و دور آتشم بنشین....

نه نه.....(این از اون آری آری های به موقع کفشدوزکه توشب شعر,ها...) نگران نشید .... دلتنگ روزگار نیستم که از من سر خوش تر تودنیا یکی دیگس..... دلتنگ چندتا از اوناییم که پارسال برام کامنت میزاشتن خدایش بیامرزد ......... زنده یاد مرد پارسی ............ مرحوم امیر رضا پرحلم .... مرحومه یه دوست که در کمال خورسندی فکر می کرد من نفهمیدم کیه که اولش م......... ......................... فک نکنی تموم شدن هنوز توعالم بی معرفت فوج فوج موج میزنه ..............
نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

وسط امتحانا اصولا همه کارای اضافی دوری می کنن من دودستی میچسبم به هرچی کار اضافیه ......


نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

گاهی گمان نمیکنی و میشود....

گاهی نمیشود که نمیشود ....
گاهی هزار دوره دعایی و اجابت نمیشود....

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود...
گاهی گدای گدایی بخت نیست ...

گاهی تمام شهر گدای تو میشود....

 

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

 

نفساتو حس میکنم ....نفس بکش .... آرام جانم!نفس بکش....

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

 رویا

خواب ...رویا چیزی که گاهی اوقات دوست داری تعبیر بشه ...

گاهی می گی اعتقادی نداری ...گاهی گریه می کنی براش ... گاهی سالها انتظار میکشی تا تعبیر بشه ...

دیگه به با عرق از خواب بیدارشدن و تا صبح زیر نور بی سوی چراغ گازی که به زور از بین تموم شاخ برگ  سربفلک کشیده درخت پیر بی حاصل همسایه که نمی فهمیدم تن خشکیدش به چی بنده غیر یه تنه کلفت پکیده از بی آبی ,خودشو به تن خسته اما تازه من می رسوند ؛و تو سیاهی دنبالش بگردم عادت کرده بودم ...

پنهونی و آروم از از کنار تموم خاطرات صبح گذشتمو از پله ها پایین رفتم و زیرنور مهتاب روی ایون که هنوز گرمای خورشید رو بیادش نگه داشته بود و تب تندعشقو هر پای برهنه ای رو پیشونی عرق کردش حس می کرد نشستم ...

اشک که شوریش به کامم میرسید روی صورتم برق میزد ...اینو از شیشه پنجره می فهمیدم ...

سیاه بود سیاه سیاه... اما شفاف شفاف ... کابوس رو می گفتم ...

آروم بی صدا قدم بر می داشتم انگار سبک بودم نمی دونم شاید اون تلخی غمم بود که رو لبامم مزمزه می کردم ....تو سکوت شب فقط صدای نفسای آروم و بی صدا بود که میشنیدم شاید ...شاید... مال من بود ... ولی زیبا بود آروم بود ....

روی تختم نشستم سروم روی پاهام گذاشتام و های های گریه کردم می خواستم یکی هق هقمو بشنوه و بیاد اشکامو پاک کنه تا تلخیش به کامم نرسه ...

اشک بود یا شبنم ... از سفیدی چشام روی گونم سرمی خورد بعد یکم دست دست کرد آروم بی کشش ؛چکید تو سیاهی شب ...آخه اشک زلال بود

 از سیاهی شب نمی توسید از سیاه شدن می ترسید...

می ترسید سیاهی دامن گیرش بشه ... بی نور میشد تو سیاهی ... وای اگه پاکیش بره ...

اما چکید ...دلشو به دریا زدو چکید ...آخه راه برگش نداشت باید می چکید ...ته دلش قرص بود که اگه می چکید و سیاه میشد اونوقت از گرما بخار میشد ابر میشد پاک میشد  بارون میشد   زلال میشد ...دوباره می چکید تو دریا اشک میشد ابر میشد وای اگه ابر سیاه میشد وای اگه رعد میشد ... اما اینارو من می دونستم اشک نمی دونست خوب بود که نمی دونست ...

تو سیاهی یکی هق هقمو شنید آروم از در تو اومد کنارم نشست ,یخ کردم , سردم شد , لرزیدم , بغ کردم ,داغ شدم ,جای بوسش گرمم کرد ,داغ شدم ....آروم شدم ,خمار شدم ,خوابم برد ,سبک شدم ...

رویا رو می گفتم ...

سکوت شکسته شد ... صدای نفسش ,صدای نفسم عمیق تر شد تو سکوت گم شد , دستشو گرفتمو بلند شدم چقدر گرم بود ...

چه زود تعبیر شدی ... چقدر برات گریه کردم ...

صدای شکستن اون درخت پیر بود که سکوتو شکست ... چه دیر شکست ...

خداحافظ ... من باروح درخت رفتم ... کاش درخت بهشتی باشه ....

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

هرگز فراموشت نخواهم کرد

مرا بیاد داشته باش

من با اولین دم بهاری

با اولین قاصدک

که خبر می آرد از شیرین

خواهم آمد

من اولین باد بهاری خواهم بود

لطافتم را احساس کن

آن هنگام که تو را در آغوش می کشد

راحیه ام را بخاطر بسپار

من با هر بهار خواهم آمد

به پاییز اعتماد کن 

تورا به زمستان خواهد سپرد 

زمستان خواب فراموشی تمام خستگی  پاییز است

به زمستان ایمان بیاور که نوید بهارست

تورا بیاد خواهم داشت ....

پ.ن:بسیار سفر باید تاپخته شود خامی .....

دارم می رم دعاکنید به سلامت بریم و برگیردیم تو جمکران برا همتون دعا می کنم (شفا عاجل ) تا ۲۰تیر نه من هستم نه بردیا ....پس بای بای

 نظر بزارین ها

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

اینجا مشهد است

گاهی آفتاب

گاهی باد و باران ....

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

امروز دست بدعا برداشتم .....

آرزو کردم ..

پروردگارا

گفتار نیک

کردار نیک

پندار نیک

برای تمام عزیزانم

و برای خودم فقط تو را آرزو می کنم ....

 

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

در پی به لب رسیدن یک سری حرف که تو گلو گیر کرده بود ....

تصمیم به یک افشای بزرگ زدم...

زن ...

زن ها در طول تاریخ به عناوین مختلف از طرف قشر قدرت طلب نسل بشر متحمل حقارت ها و ضعف های تحمیلی زیادی شده در طول تاریخ کمتر زنی به قدرت کشور ویا حتی جهان تبدیل شده نمونه زنان نامداری چون ملکه ویکتوریا اویتا پرون, باندارانا وایندیرا گاندی,مارگارت تاچر, بی نظیر بوتو ,پرنسس دایانا.... در بین جمعیت زنان بسیارکم  است ...اغلب زنان برای همپا شدن با مردان ناگزیر به جدا شدن از زن بودن هستن ...

در مرتبه بالایی از عرفان و معراج برای روح ...جنسیت قابل تعریف نیست ...همسنگ شدن در این سطح اتفاق می یوفته ....که البته هر کسی قادر به رسیدن به این مرحله نیست ترک جسم و نیازهای اون  تقریبا کاری غیر ممکنه که کمتر کسایی از جمله  پیشرو اعتقادی من رابعه بنت کعب ...به این درجه نایل شده اند ...

البته من می خواستم در مورد چیز دیگه حرف بزنم ...ترم اول دانشگاه روز اولی که فارسی عمومی داشتم ...استاد کلاسشو با یه سوال شروع کرد ....فرهنگ چیه ؟...از این سوال که فقط یه شروع بود رسید به جایگاه زن در تاریخ ...که البته با اطلاعاتی من اون زمان داشتم متوجه شدم که کمی تحریف شده حرف می زنه ...بچه ها با حرفایی که زد جبهه گرفتن...استاد برای اثبات حرفش اینکه زن در جامعه ما الان جایگاه ابزاری داره که در زمان کوروش هم این طور نبوده ....البته این جمله درسته چون در زمان باستان ایران تنها جامعه ای بود زن در اون می تونست برتخت سلطنت تکیه بزنه (لیاقت فرزند مهم تر از جنسیت اون بوده ...آآآآآه ....کوروش ....)

استاد پرسید خانوم های کلاس از زن بودنشون راضین ...من اون موقع نمی تونستم به خاطر تازه وارد بودنم راحت حرفمو بزنم  ...هیچ کس راضی نبود ...چون حتی اون 2 3 نفری که گفتن آره نتونستن دلیل منطقی بیارن ....اما حالا نگرشم در مورد جنسیتم عوض شده ... من الان دلم می خواد اون استاد رو ببینم و تو چشاش نگاه کنم و با افتخار بهش بگم ...من از جنسیتم راضیم چون من ...چون زن در درگاه اهورامزدا آنچنان تقربی داشت که بزرگترین صفت خداوند رحیم بودن ...همیشه در درونش_رحم از رحیم میاد یکی از نام های خداوند  ...زن نماد نمو نماد رشد ... زن خداوندی کوچک است ...خداونی که یه زندگی رو خلق می کنه ...من زن مادر می شم ...مادر ...خداوند کوچک تر ... این زمین با تمام سختی هاش مال شما مرد ها من به خداوندی خودم راضیم ...

حالا شما مردا بگین به مرد بودنتون افتخار می کنین .....؟؟؟؟؟ می دونم از اینکه زن نیستین راضی هستین ....

 

 

 

ولی این فقط دید مادی  بود به زن ...

در وحدت ...روح فاقد جنسیته ... سلوک و توانایی معنوی زن و مرد یکسانه... که بحث مفصل تر داره...

اما نمی شه  منکر تفاوت جنسیت ها شد ...

ولی یادمون باشه تو جامعه و سطح بالاتر از خانواده جنسیت رو باید فراموش کرد برای کار مهارت مهم تره زن هم می تونه نان آور خانواده باشه ... چه بسا شیر زنانی که خانواده رو از سراشیبی فلاکتی که پدر توش افتاده نجات دادن ...

به اهورامزدا سوگند .....

کوروش کبیر من فرزند تو , به تمام اصول تو پای بندم ....

من از نژاد تو ام ...
نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

و این 

     منم ...

قاب عکسی سیاه وسفید ....

              روی یک دیوار سفید ...

                      کنج یه اتاق تاریک ...

                                  ته قصر دل تو !!!

واین منم

پشت درهای بسته نشسته

به انتظار ...

             خسته... 

                      خسته...

                               خسته ...!

و این منم ...

             زنی به حسرت امپراتوری قلبی به وسعت این خطه !

وتو ...

          ای قلب شکسته

بنشین به خیال دل او

بنشین به درد

                بی همدرد

 

 

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

صبح رقص آفتاب رو نمی بینیم

               غروب قهر آفتاب رو نمی فهمیم

.

.

.

 ما همیشه شب ها بیاد خورشید میفتیم...

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

یه مدته نمی تونم شعر بگم نه بارون قشنگه ...

نه نوازش مادرانه طبیعت رو احساس می کنم ...

حتی عشق بازی گنجیشککا هم جذاب نیست ....

آخه امتحانای میان ترم شروع شده چند وقته بغیر از کتاب استاتیک و فیزیک هوس یه چرت یه ربع رو دارم ....

برام دعاکنین نیوفتم ....

خیلی ضایع اس که آدم ....

دعا کنین ها ....

بای تا بعد امتحانا .....

از الان به غلط کردم افتادم .....

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

بوی باران می آید ....

          بوی نم ....

                    بوی نا...

 

سکوت کن ....

دمی چند به احترام باران...

           می شنوم زمزمه های عاشقانه اش را

                                                            برای زمین....

 

 

 

یه سطر سکوت

              تقدیم به باران....

عاشق بمان...

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

باران که می بارد

زمین

دست نیاز از سر گل دسته مست

ترکه های عریان بید

بالا می برد

باران که می بارد

کسی از پشت بام خانه ام یاس میریزد ...

باران که می بارد

همه مست می شوند

                      باده خور و رند ....

باران که می بارد

از قلبت بوی یاس می بارد ...

                 یاس بوی تو را می دهد ...

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

ما آواره ایم

باران اشک را از گونه هامان می شوید

باد .امید.در گیسوانمان می نوازد

وآب

مامن دستان خسته التماسمان می شود

ماسه ها بوسه بر ژاهای در راه مانده مان می زنند

ما تنها

آواره

ما از قافله به دور مانده ایم...

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

هزار... هزار دالون دور و برم .... یک... یه دلون راه خونم برم یانرم؟ کدوم راه خونم ؟ چی دارم توی خونم ؟ بجزیه کم رنگ سیاه .... یک مشت پرکاه ... یک عالمه نقش تو خالی ... یه دنیای خیالی...
نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

...سلام

خوشبحال تمام كسايي كه با دست پر از سر سفره پر بركت اين ماه مبارك پا مي شن ...

اگه احساس مي كني دستات به اندازه كافي پر نيست ...اين روز آخري رو در ياب ...

اما اگه از اونايي كه تو اين ماه مقرب در گاه شدن پس سر سفره آخر دست مارو هم بگير !!

التماس دعا...

يا علي ...

 

 

ساده بگم ...

عيد پاكيتون مبارك...

 

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

در ميان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگي است مرگ برگ ها

زان كه در هنگامه اوج و هبوط

تلخي مرگ است با شرم سقوط

وز ذگر سو خوش ترين مرگ جهان

زانچه بيني آشكارا و نهان

رو به بالا و وز پستي ها رها

خوش ترين مرگي است مرگ شعله ها

شفیعی کدکنی                

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

افلاطون از فیلسوفان بزرگ یونان باستان ، از جمله متفکرین بزرگی است که آثار وی در موضوعات حکومت و سیاست علی رغم گذشت 25 قرن از آن هنوز هم مورد توجه جدی صاحبنظران این عرصه بوده است .

وی پیرامون موضوع دولت  و اشکال آن در مهمترین آثار خود جمهور ، سیاستمدار و قوانین به ارائه دیدگاه های خود پرداخته است . دیدگاهی که در این سه اثر  از آرمانگرایی به عملگرایی در حرکت بوده است .

درود بر ثمن بويان جهان


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

عشق شمارا چون خوشه هاي گندم دسته مي كند

انگاه شما را به خرمن كوب از پرده خوشه بيرون مي آورد

وسپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند

و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد

سپس شما را خميري مي كند تا نرم انعطاف پذير باشيد

و بعد از آن شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير باشيد

و شما را برآتش مقدس مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد

عشق با شما چنين رفتار ها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد

وبدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد

جبران ـپيامبر

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

 شكوه رستن اينك

                    طلوع فروردين :

گداخت آنهمه برف

دميد اين همه گل

شكفت اينهمه رنگ

زمين به ما آموخت:

      زپيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم

مگراز خاكيم ؟

نفس كشيد زمين ،ما چرا نفس نكشيم ؟

فريدون مشيري

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

روزي

خواهم آمد و پيامي خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ريخت

و صدا خواهم كرد:

"اي سبد هاتان پر از خواب!

                   سيب

                   سيب آورده ام

سيب سرخ خورشيد "

 

خواهم آمد،گل ياسي به گدا خواهم داد

زن زيباي جذامي را گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد

كور را خواهم گفت : "چه تماشا دارد باغ"

دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد "آي شبنم ،شبنم،شبنم"

رهگذاري خواهد گفت "راستي را ،شب تاريكي است

                                      كهكشاني خواهم دادش"

روي پل دختركي بي پاست ،

دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت

هر چه دشنام ، از لب ها خواهيم  بر چيد .

هر چه ديوار ،از جا خواهم بركند.

رهزنان را خواهم گفت "كارواني آمد، بارش لبخند"

ابر را پاره خواهم كرد.

 

خواهم آمد سر هر ديواري،ميخكي خواهم كاشت.

پاي هر پنجره اي ،شعري خواهم خواند.

هر كلاغي را كاجي خواهم داد.

ما را خواهم گفت "چه شكوهي دارد غوك "

آشتي خواهم داد.

آشنا خواهم كرد .

راه خواهم رفت .

نور خواهم خورد .

دوست خواهم داشت.                                                                 

سهراب 1307-1359

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

 

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

وخود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود راانتظاری که موعدش منم 

 و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

ناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی

هيچكدام. نه،

 اينها نيست،

چيز ديگري است.

 هيچ كدام

يك حادثه ديگري

 و خلقت ديگري

و داستان ديگري است

و خدا آن را تازه آفريده است

استاد شريعتي

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

... بوي فروردين مي آيد 

...سلام
يا مقلب القلوب و الابصار
         يا مدبر الليل والنهار          
               يامحول الحول والاحوال                  
                       حول حالنا الي احسن الحال
                         

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

 امروز لابه لاي كتاب هاي قديمي پدر كتاب قطوري رو پيدا كردم به نام راسپوتين  حيفم اومد نزارمش:
اواخر سده 19 ميلادي در يكي از روستا هاي فقير نشين روسيه پسري بدنا مي ياد كه به خاطر داشتن چشمان نافذ از اوايل جواني و با و جود داشتن دو فرزند شهرش رو ترك و در كشور شروع به عياشي و خوش گذراني مي كنه خيلي زود آوازه هرزه گي او در تمام كشور مي پيچه و به همين علت به او لقب راسپوتين يعني ديوز و هرزه رو مي دن(به خاطر الفاظ بدكه بايد به كار ببرم منو ببخشيد)راسپوتين بعد از مدت ها متحول شده و تصميم مي گيره كه يه راهب بشه و ادعا مي كنه مريم مقدس اون رو لمس كرده (خدا به دور ) راسپوتين شروع به مطالعه كتاب هاي فلسفي مي كنه كه البته به خاطر نداشتن سواد خيلي كم به درك اونها نائل نمي شه ,راسپوتين كم كم شروع به پيش گويي آينده مخصوصا براي زنان در مورد خيانت همسرانشون مي كننه مردم ساده انديش به خاطر پيش گويي هاي درست اون تمام گذشتشو فراموش كرده و اين بار از اون ور بوم ميندازنش راهب مقدس ,از اون طرف ماجرا بيماري هموفيلي به صورت ارثي در خاندان سلطنتي اروپا وجود داشته و بعد از ازدواج يكي از شاهزادگان به نام پرنسس السي با تزار روسيه فرزند اونها پرنس الكسينيز با اين بيماري متولد مي شه ,و از اونجايي كه الكسي تنها فرزند پسر تزار بوده از فاش كردن اين قضيه حتي با درباريان نيز اجتناب مي كنند ,دوباره برگرد به اون طرف ماجرا راسپوتين ,راسپوتين روزي سرزده وارد كاخ مي شه و بعد از اصرار زياد وبي نتيجه به پرنسس السيو تزار بدون توجه به اونها وارد اتاق پرنس الكسي مي شه كه چند روز قبل با فرو رفتن به خار گل به پاش از پا افتاده بود و درد مي كشيد بعد از مدت كوتاهي تزار و ملكه در كمال ناباوري متوجه پسرشون مي شن كه از اتاق بيرون مي ياد (تورو خدا نگيد داريد فكر مي كنيد كه راسپوتين از كجا مي دونسته...باشه اگه مي گيد صبر كنيد آخرش مي گم ,فعلا داستانتو گوش كن)از اون به بعد با اصرار زياد ملكه در قصر مي مونه و بعد از مدتي ملكه بخاطر مخالفت تزار براي اون خونه مي خره تا راسپوتين به پيشگويي هاش راحت تر برسه ...البته اين تنها تزار نبود كه به خاطر رفتار دور از ادب و سطح پايي و البته ظاهر ژوليده راسپوتين با بودن اون در دربار مخالف بود بلكه تقريبا تمام مردهاي در بار !با او مخالف بودند.سودجويي هاي راسپوتين ادامه داشت تاروزي پسر خاله پرنسس السي و يكي ديگر از درباريان تصميم به قتل او گرفتند ,پسر خاله ملكه با راسپوتين تماس گرفته و از تقاضا مي كند كه براي معالجه همسر بيمارش به خانه بياد ,راسپوتين همون شب براي ملكه نامه اي مي نويسه و ميگه :امشب به جان من سوء قصد خواهد شد به شما هشدار مي دهم اگر  توسط مردم اين اتفاق افتاد به زودي شما حكومتي قدرتمند تر پيدا خواهيد كرد و اگر درباريان مرابه قتل برسانند تمام خانواده شما دوسال ديگر توسط مردم قتل عام خواهيد شد
اين آخرين پيش گويي راسپوتين بود .
راسپوتين بعد از مراجعه به منزل پسر خاله ملكه با مقدار زيادي شراب مسموم پزيرايي مي شود و در كمال ناباوري در برابر چشمان صاحب خانه تمام كيك ها شرابها را تناول مي كند بي آنكه ذره اي اختلال ايجاد شود پسر خاله ملكه بعد از ديدن اين وضع با تفنگ به سمت راسپوتين شليك مي كند راسپوتين نقش زمين مي شود ,مرد براي كمك گرفتن از اتاق بيرون مي رود و در مراجعه بعدي مورد حمله راسپوتين قرار مي گيرد مرد چندين بار به او شليك مي كند اما راسپوتين موفق به فرار مي شود مرد و چند تن ديگر اورا تا رودخانه اي نزديك كاخ تعقيب مي كنن و بعد از انداختن او در آب از ترس اينكه نگهبانان متوجه حضورشان شوند منتظر نمي مانند تا مطمئن شوند راسپوتين مرد يا نه ... ملكه بعد از مشاهده نامه تمام تلاشش را براي پيدا كردن راسپوتين انجام مي دهد ولي موفق نمي شود .. دو سال بعد بعد از انقلاب روسيه تمام خانواده سلطنتي قتل عام مي شوند...
چند سال بعد مردي مدعي مي شود كه راسپوتين را در شهر ديده و البته از او عكس گرفته كه همكنون آن عكس در موزه مسكو نگهداري مي شود .
اگه نظر منو در باره اين داستان بدونين بايد بگم اولا به خاطر گناهان بزرگي كه راسپوتين انجام داده پيشگويي هاش به خاطر ارتباط با جن و روح خبيس بوده نه ارتباط معنوي با مريم مقدس (زبونت گاز بگير)
 دوم روانشناسان ثابت كردند بيمار هموفيلي در اثر فشار رواني دچار خون بيشتر مي شود براي همين راسپوتين الكسي رو آروم كرده فقط همين البته نبايد از چشماي گيراش هم گذشت ؟!!
نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

در خاموشی شب بلبل بانگ برداشت آواز شبانه اش به عرش خداوند رسید!

خدا نغمه بلبل را شنید و به پاداششدر قفس زرينش نهاد و بدو روح نام داد ... از آن پس مرغ روح در قفس تن زنداني اما گاه و بيگاه نواي دلپذيرش را در سكوت شب سر مي دهد ...

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|

به نام هستی بخش آسمان و زمین

من سكوت اختران آسمان دانم كه چيست

من سكوت عمق بحر بيكران دانم كه چيست

من سكوت دختر محجوب پراحساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم كه چيست

من سكوتي را كه تنها با نواي ساز چنگ

در ميان انجمن گردد بيان دانم كه چيشت

مطلع قصيده سكوت .استاد الهي قمشه اي

نوشته شده در ساعت توسط شايد خورشيد ...تابخواهي خورشيد...|


آخرين مطالب
» دلتنگی
»
»
»
» داستان کوتاه در 12 نیمه شب
»
»
» لیله الرغایب
»
» من ....

Design By : Pichak