...سلام
خوشبحال تمام كسايي كه با دست پر از سر سفره پر بركت اين ماه مبارك پا مي شن ...
اگه احساس مي كني دستات به اندازه كافي پر نيست ...اين روز آخري رو در ياب ...
اما اگه از اونايي كه تو اين ماه مقرب در گاه شدن پس سر سفره آخر دست مارو هم بگير !!
التماس دعا...
يا علي ...
ساده بگم ...
عيد پاكيتون مبارك...
در ميان گونه گونه مرگ ها
تلخ تر مرگي است مرگ برگ ها
زان كه در هنگامه اوج و هبوط
تلخي مرگ است با شرم سقوط
وز ذگر سو خوش ترين مرگ جهان
زانچه بيني آشكارا و نهان
رو به بالا و وز پستي ها رها
خوش ترين مرگي است مرگ شعله ها
شفیعی کدکنی
افلاطون از فیلسوفان بزرگ یونان باستان ، از جمله متفکرین بزرگی است که آثار وی در موضوعات حکومت و سیاست علی رغم گذشت 25 قرن از آن هنوز هم مورد توجه جدی صاحبنظران این عرصه بوده است .
وی پیرامون موضوع دولت و اشکال آن در مهمترین آثار خود جمهور ، سیاستمدار و قوانین به ارائه دیدگاه های خود پرداخته است . دیدگاهی که در این سه اثر از آرمانگرایی به عملگرایی در حرکت بوده است .
درود بر ثمن بويان جهان
ادامه مطلب
انگاه شما را به خرمن كوب از پرده خوشه بيرون مي آورد
وسپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد
سپس شما را خميري مي كند تا نرم انعطاف پذير باشيد
و بعد از آن شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير باشيد
و شما را برآتش مقدس مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد
عشق با شما چنين رفتار ها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد
وبدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد
جبران ـپيامبر
شكوه رستن اينك
طلوع فروردين :
گداخت آنهمه برف
دميد اين همه گل
شكفت اينهمه رنگ
زمين به ما آموخت:
زپيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم
مگراز خاكيم ؟
نفس كشيد زمين ،ما چرا نفس نكشيم ؟
فريدون مشيري
روزي
خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا خواهم كرد:
"اي سبد هاتان پر از خواب!
سيب
سيب آورده ام
سيب سرخ خورشيد "
خواهم آمد،گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفت : "چه تماشا دارد باغ"
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد "آي شبنم ،شبنم،شبنم"
رهگذاري خواهد گفت "راستي را ،شب تاريكي است
كهكشاني خواهم دادش"
روي پل دختركي بي پاست ،
دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام ، از لب ها خواهيم بر چيد .
هر چه ديوار ،از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت "كارواني آمد، بارش لبخند"
ابر را پاره خواهم كرد.
خواهم آمد سر هر ديواري،ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي ،شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را كاجي خواهم داد.
ما را خواهم گفت "چه شكوهي دارد غوك "
آشتي خواهم داد.
آشنا خواهم كرد .
راه خواهم رفت .
نور خواهم خورد .
دوست خواهم داشت.
سهراب 1307-1359

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی
وخود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود راانتظاری که موعدش منم
و مرا التهابی که آغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی
ناگهان
سرت را تکان می دهی و می گویی
هيچكدام. نه،
اينها نيست،
چيز ديگري است.
هيچ كدام
يك حادثه ديگري
و خلقت ديگري
و داستان ديگري است
و خدا آن را تازه آفريده است
استاد شريعتي
...سلام
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل والنهار
يامحول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
اواخر سده 19 ميلادي در يكي از روستا هاي فقير نشين روسيه پسري بدنا مي ياد كه به خاطر داشتن چشمان نافذ از اوايل جواني و با و جود داشتن دو فرزند شهرش رو ترك و در كشور شروع به عياشي و خوش گذراني مي كنه خيلي زود آوازه هرزه گي او در تمام كشور مي پيچه و به همين علت به او لقب راسپوتين يعني ديوز و هرزه رو مي دن(به خاطر الفاظ بدكه بايد به كار ببرم منو ببخشيد)راسپوتين بعد از مدت ها متحول شده و تصميم مي گيره كه يه راهب بشه و ادعا مي كنه مريم مقدس اون رو لمس كرده (خدا به دور ) راسپوتين شروع به مطالعه كتاب هاي فلسفي مي كنه كه البته به خاطر نداشتن سواد خيلي كم به درك اونها نائل نمي شه ,راسپوتين كم كم شروع به پيش گويي آينده مخصوصا براي زنان در مورد خيانت همسرانشون مي كننه مردم ساده انديش به خاطر پيش گويي هاي درست اون تمام گذشتشو فراموش كرده و اين بار از اون ور بوم ميندازنش راهب مقدس ,از اون طرف ماجرا بيماري هموفيلي به صورت ارثي در خاندان سلطنتي اروپا وجود داشته و بعد از ازدواج يكي از شاهزادگان به نام پرنسس السي با تزار روسيه فرزند اونها پرنس الكسينيز با اين بيماري متولد مي شه ,و از اونجايي كه الكسي تنها فرزند پسر تزار بوده از فاش كردن اين قضيه حتي با درباريان نيز اجتناب مي كنند ,دوباره برگرد به اون طرف ماجرا راسپوتين ,راسپوتين روزي سرزده وارد كاخ مي شه و بعد از اصرار زياد وبي نتيجه به پرنسس السيو تزار بدون توجه به اونها وارد اتاق پرنس الكسي مي شه كه چند روز قبل با فرو رفتن به خار گل به پاش از پا افتاده بود و درد مي كشيد بعد از مدت كوتاهي تزار و ملكه در كمال ناباوري متوجه پسرشون مي شن كه از اتاق بيرون مي ياد (تورو خدا نگيد داريد فكر مي كنيد كه راسپوتين از كجا مي دونسته...باشه اگه مي گيد صبر كنيد آخرش مي گم ,فعلا داستانتو گوش كن)از اون به بعد با اصرار زياد ملكه در قصر مي مونه و بعد از مدتي ملكه بخاطر مخالفت تزار براي اون خونه مي خره تا راسپوتين به پيشگويي هاش راحت تر برسه ...البته اين تنها تزار نبود كه به خاطر رفتار دور از ادب و سطح پايي و البته ظاهر ژوليده راسپوتين با بودن اون در دربار مخالف بود بلكه تقريبا تمام مردهاي در بار !با او مخالف بودند.سودجويي هاي راسپوتين ادامه داشت تاروزي پسر خاله پرنسس السي و يكي ديگر از درباريان تصميم به قتل او گرفتند ,پسر خاله ملكه با راسپوتين تماس گرفته و از تقاضا مي كند كه براي معالجه همسر بيمارش به خانه بياد ,راسپوتين همون شب براي ملكه نامه اي مي نويسه و ميگه :امشب به جان من سوء قصد خواهد شد به شما هشدار مي دهم اگر توسط مردم اين اتفاق افتاد به زودي شما حكومتي قدرتمند تر پيدا خواهيد كرد و اگر درباريان مرابه قتل برسانند تمام خانواده شما دوسال ديگر توسط مردم قتل عام خواهيد شد
اين آخرين پيش گويي راسپوتين بود .
راسپوتين بعد از مراجعه به منزل پسر خاله ملكه با مقدار زيادي شراب مسموم پزيرايي مي شود و در كمال ناباوري در برابر چشمان صاحب خانه تمام كيك ها شرابها را تناول مي كند بي آنكه ذره اي اختلال ايجاد شود پسر خاله ملكه بعد از ديدن اين وضع با تفنگ به سمت راسپوتين شليك مي كند راسپوتين نقش زمين مي شود ,مرد براي كمك گرفتن از اتاق بيرون مي رود و در مراجعه بعدي مورد حمله راسپوتين قرار مي گيرد مرد چندين بار به او شليك مي كند اما راسپوتين موفق به فرار مي شود مرد و چند تن ديگر اورا تا رودخانه اي نزديك كاخ تعقيب مي كنن و بعد از انداختن او در آب از ترس اينكه نگهبانان متوجه حضورشان شوند منتظر نمي مانند تا مطمئن شوند راسپوتين مرد يا نه ... ملكه بعد از مشاهده نامه تمام تلاشش را براي پيدا كردن راسپوتين انجام مي دهد ولي موفق نمي شود .. دو سال بعد بعد از انقلاب روسيه تمام خانواده سلطنتي قتل عام مي شوند...
چند سال بعد مردي مدعي مي شود كه راسپوتين را در شهر ديده و البته از او عكس گرفته كه همكنون آن عكس در موزه مسكو نگهداري مي شود .
اگه نظر منو در باره اين داستان بدونين بايد بگم اولا به خاطر گناهان بزرگي كه راسپوتين انجام داده پيشگويي هاش به خاطر ارتباط با جن و روح خبيس بوده نه ارتباط معنوي با مريم مقدس (زبونت گاز بگير)
دوم روانشناسان ثابت كردند بيمار هموفيلي در اثر فشار رواني دچار خون بيشتر مي شود براي همين راسپوتين الكسي رو آروم كرده فقط همين البته نبايد از چشماي گيراش هم گذشت ؟!!
خدا نغمه بلبل را شنید و به پاداششدر قفس زرينش نهاد و بدو روح نام داد ... از آن پس مرغ روح در قفس تن زنداني اما گاه و بيگاه نواي دلپذيرش را در سكوت شب سر مي دهد ...
